تبلیغات
آغوش مادر - بیا مادر
سه شنبه 6 مهر 1389

بیا مادر

   نوشته شده توسط: غریبه مادر    

بیاد مادر
امروز میخواهم از او بنویسم از مادر که با ارزشترین هدیه خداوند است
این از بی معرفتی من است که سالی چند روز به یادش میافتم
تقدیم به مادرم که همیشه نیازمند و گدای محبت او بودم مادری که زنجیرهای رنج را ازپایم می گشود و زخم نا کامی هایم را با راهنمائیش درمان میکرد
جنت روی زمین وباغ رضوان مادر است
کفر میگویم اگر چه دین و ایمان مادر است
چند روزه دلم گرفته حال خوشی ندارم دلم زود میشکنه وقتی خورشید غروب میکنه
اشکهای من طلوع میکنه خیلی خسته ام
نمیدانم چسان نالم چه گویم کدامین درد را از دل برون ریزم!
اونی که مادر نداره رفیق و همد م نداره
واسه همه درد و دلاش همین یه وبلاگو داره
یه بدی که ماها داریم میدونین چیه؟
با رفتن همدمامون تازه دلا ادم میشن همش بهونه میگیرن
باید یه چیزو بدونیم غم گذشته نخوریم
قدر اونهائی که داریم تا زنده هستن بدونیم
یه چیزی رو درس بگیریم تو لحظه های تنهائی خدا رو از یاد نبریم
کاشکی خدا رو ببینم
گویم گرفتی مادرم رو
مهرش کجا تو دیدی
قدرش کجا بدانی
چون مادری نداری
ولی خدا که دیدنی نیست...
خدا یعنی غم ودرد
خدا یعنی می ناب
خدا یعنی لب یار
خدایا...
چرا اشک مرا هرگز نمی بینی چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوئی چرا فریاد قلبم را ... چرا؟
گفتم مادر!گفت:جانم
گفتم درد دارم!گفت:بجانم
گفتم خسته ام!گفت:پریشانم
گفتم گرسنه ام!گفت:بخور نانم
گفتم کجا بخوابم!گفت:روی چشمانم
اما یه بار نگفتم مادر من خوبم شادم همش از درد گفتم واز رنج ای وای بر من
کاش خدا برای چند لحظه کوتاه فرصتی میداد تا مادرمو ببینم
چقدر شیرینه کسی باشه که تنهائی هاتو براش بگی بگی از دردی که در دل داری ولی نهان ساخته ای
خدایا دلم اغوش گرم مادرو میخواد که سرمو رو زانوهاش بذارمو گریه کنم خدایا کمکم کن
گر پادشاه عالمم باز گدای مادرم
هر وقت لباس مشکی به تن کسی میبینم نا خود اگاه با خودم میگم مگه چه اتفاقی افتاده
یادم میاد که سالهاست دیگه سایه مادر بالای سرم نیست

 

 


جمعه 12 دی 1393 ساعت 21 و 27 دقیقه و 58 ثانیه
ممنون از مطالب بسیاری زیبایتان در باره مادر از نوشته هاتون استفاده کردم آخهدرد بی مادری ار میان همه یکسان است برای مادر خوبتان آمرزش ابدی و فرزند گرامی شان آروز ی صبر تندرستی دارم نثار روح هنه مادر ان صلوات
حامد
یکشنبه 24 بهمن 1389 ساعت 12 و 28 دقیقه و 35 ثانیه
سلام مهندس جان .وب ات خیلی خوبه.
رحیم
سه شنبه 14 دی 1389 ساعت 23 و 57 دقیقه و 58 ثانیه
عالیه
افشار
یکشنبه 12 دی 1389 ساعت 18 و 08 دقیقه و 08 ثانیه
وحید جان سلام
از اینکه مادر نداری غمگین نشو قدر اونایی رو

که داری بدون {{تا شقایق هست زندکی باید کرد}}
مینا
پنجشنبه 8 مهر 1389 ساعت 23 و 39 دقیقه و 08 ثانیه
سلام گلم خیلی قشنگ بود با خوندن هر خطش اشک بر گونه ام جاری شد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر