تبلیغات
آغوش مادر - سلام مادر
سه شنبه 6 مهر 1389

سلام مادر

   نوشته شده توسط: غریبه مادر    

سلام مادر
سالهای  دوری  از تو مرا  از پا خواهد انداخت
  همه عمر الفبای محبت اموختی و یکبار هم از این شاگرد تنبلت ندیدی که مشق هایش را درست بنویسد و امتحان را خوب بگذراند

سلام مادر
پدر تا نفس داشت انتظار کشید به امدنم و هراس داشت از اینده موهوم طفلکش و نمی دانی که وقتی لحظه ای فکر می کنم مباد تو هم در این انتظار ، خسته و بی تاب ، نگران و مضطرب بمانی برای ابد... اه من چه پاسخ خود و خدا را بدهم!

سلام مادر
می دانی که دست من نیست و نه به اختیار من شاید جرات و جسارت را گم کرده ام و می شود که به اختیار من باشد اما نه تو که هستی و نه پدر که دیگر نیست و دور نشسته و می بیند ، رضا به این اختیار نیستید مانده ام که بگویید مثل همیشه
  که چه کنم؟

سلام مادر
صدای نفسهایت را از این دورها حس می کنم و قدم هایت که هر روز کوتاهتر می شود و سنگین تر ، انگشت روی خط های بیشمــــــار صورتت می کشم و هر بار حسرت می ماند و من ، که چه کرده ام اینهمه خستگی ات را ، کدام بار از تو به دوش کشیده ام ؟ کدام راه را برایت کوتاه کرده ام؟ دستهایت کی به اتکای من امید بسته است؟ من چه کرده ام برایت مادر؟! و چه کردم برای پدر که رفت

سلام مادر
صدایم را می شنوی که از این فاصله ها چه خسته نفس می کشم؟ و چه غربت
زده خاک را بو می کنم؟ جایی انقدر توانمندم که هیچ کس باور نمی کند و اینجا انقدر ناتوان که خود هم بی باورش می مانم! دوچرخه ای شده ام روی دایره بسته ساعت دیوار، می چرخم و می چرخم منتظر که کسی از راه برسد و ابی بپاشد خواب الودگی ام را مادر صبور بمان مثل همیشه ، فرزندت را مهلتی دوباره بده و بگذار با خویش و زندگی اش راهی بکشد تا رسیدن به تو ، مخواه ان کنم که در توانم نباشد یا توانم ببخش ، نیاموختی مرا خود پرستی ،
 و نیستم هم

سلام مادر
سلامی مثل هر سال مثل همیشه مثل این سالهای کشدار و روزهای طاقت فرسا
مثل تمام حجم مغزم ، پر درد مثل همه این شبهای بلند و روزهای کوتاه و لحظه ای
سلامم را بپذیر مادر که خسته ام ، خسته
  از یکسر پیش رفتن بی تو از تنها قدم زدن در جاده های غربت از گریختن و سوختن از کسالت عقربه ها از سکوت این خانه که دستی شده گره روی گلویم از نگاه کردن مدام به قاب نگاه منتظر پدر روی دیوار خالی از ترس بی تو ماندن و حسرت با تو بودن را کشیدن از صدای بوق ممتد پشت سیم های انتظار از سفر از نبودنت خسته ام مادر و هیچ صدایی نیست باران بی وقفه اسمانم را  منتظرم مادر منتظرم بمان که بی تو هیچ از من نمی ماند
جاده ها انتظار مرا می کشند می ایم زود...

 

 


یوسف حیدر ی
سه شنبه 14 دی 1389 ساعت 08 و 31 دقیقه و 30 ثانیه
عالیه- طرز تفکرت قابل تحسین است. بنازم بنفست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر